شمارهٔ ۱۸
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
آنچه بی روی توام گریه به روی آورده ست
سیل خون است که از دیده به جوی آورده ست
باده نوشان تو خرسند به بویی بودند
ز آن می لعل که ساقی به سبوی آورده ست
با غم عشق تو بی وجه مرا جان دادن
دل نمی داد ولی زلف تو روی آورده ست
قیمت نکهت زلف تو صبا می داند
که شب تیره از آن راه چو موی آورده ست
ای خیالی مده از دست که اکسیر بقاست
گرد خاکی که صبا ز آن سر کوی آورده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş