شمارهٔ ۱۹۱
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند
عجب نباشد اگر با من گدا ندهند
بیا که آنچه به رندان ره نشین دادند
به محرمان دربار کبریا ندهند
چو می دهند زکات از کرم به مسکینان
مرا که از همه مسکینترم چرا ندهند
نمی زنیم دم از آب روی تا در عشق
ز گریه غایت مقصود ما به ما ندهند
گمان مبر که بپرسند از گناه کسی
نخست مژده عفو گناه تا ندهند
گهی که خوان عنایت کشد خیالی عشق
مرا بگیر نصیبی اگر تو را ندهند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş