شمارهٔ ۲۳۹
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
مرا یاد آن روی دیوانه کرد
که زنجیر زلف تو را شانه کرد
شبی از رخت نور دزدید شمع
روانش گرفتند و در خانه کرد
چه شمعی ندانم که پروانه را
در آتش فکندی و پروا نکرد
تشبه به دندان او کرد در
چه گویم به غایت که مینا نکرد
خیالی به می بست پیمان چو دید
که ساقی اشارت به پیمانه کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş