شمارهٔ ۳
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
با من ای مردمک دیده نظر نیست تو را
عشق تو بی خبرم کرد و خبر نیست تو را
ما به غم جان بسپردیم و تو آگاه نیی
غم یاران وفادار مگر نیست تو را
مایه حسن تو آواز خوش و روی نکوست
پس اگر چیز دگر هست وگر نیست تو را
چند در کار جفا تیز کنی مژگان را
آخر ای جان به کسی کار دگر نیست تو را
کیمیایی ست حدیث تو خیالی لیکن
ره نداری پی آن کار چو زر نیست تو را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş