شمارهٔ ۳۴
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
باد بر زلف تو بگذشت که عنبر بوی است
گل مگر روی تو دیده ست که خندان روی است
بیش از این نیست به نقش دهنت نسبت من
که میان من واو تا به عدم یک موی است
خون به جو می رود از دیده مردم زین غم
کآب رو در ره سودای تو آب جوی است
جست و جوی دل گم گشته ما بر لب توست
نشنیدی که لب لعل بتان دلجوی است
نه خیالی سخن از زلف تو می گوید و بس
هرکه دیوانه عشق است پریشان گوی است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş