مثنوی
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
به امعانی تبریزی یکی گفت
چو از شوق برادر شب نمی خفت
که چون در گل بماندی زاشتیاقش
چگونه می کشی بار فراقش
بدو گفت ای رفیق غمگسارم
چرایی بی خبر از کار و بارم
چنین بینی که پیش روی من هست
نمی بینی که از پنجه شصت من هست
خری کو شست من برگیرد آسان
ز شست و پنج من نبود هراسان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş