شمارهٔ ۱۰۱۰
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی
درید پیرهن نیکویی به بد نامی
دلم به شام سر زلف توست و می ترسم
که باز بشکنی این آبگینه شامی
یکی که می برد آرام دل به شیوه چشم
چه چشم دارم ازو شیوه دلارامی
به نکهت سر زلف تو باز دم زد عود
عجب که سوخته و از سر نمی نهد خامی
شبی به حلقه ما ذکر عصمت می رفت
شدند حلقه به گوش تو عارف و عامی
کی که هیچ نبردی حدیث می به زبان
البانو دید و مثل شد به درد آشامی
کمال اگر ز دهانش نیافتی کامی
مباش تنگدل و صبر کن به ناکامی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş