شمارهٔ ۱۰۶۵
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
من کیم گفتی که گویم خاک نعلین منی
ماه من تا چند نعل باژگونه می زنی
گفته بودی دامنم روزی به دست افتد ترا
وعده افتادگان در پای تا کی افکنی
دم به دم آهنگ رفتن می کنی از پیش من
عمری ای اندک وفا چون عمر از آن در رفتنی
من سزایم گفته در کشتن تو ای رقیب
راست می گویی تو دشمن خود نه ای ای کشتنی
از گلستان جمالت بر نگیرم چشم تو
فی المثل گر چشم من چون چشم نرگس بر کنی
گرمی رنگین زند در شیشه با لعل تو دم
هرچه آید زو فرو خور زان که خام است و دنی
بی تو چون بیند جهان چشم جهان بین کمال
چون به چشم خویش می بیند که چشم روشنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş