شمارهٔ ۲۴۵
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است
آفرین بر پدری کش چو تویی فرزند است
نشمرندم دگر اهل نظر از آدمیان
گر بگویم به جمال تو پری مانند است
عاشق سرو قدت را نتوان کرد شمار
بر درختی عدد برگ که داند چند است
حور عین را چو سر زلف سیه چشمی بین
که ز کوی تو به فردوس برین خرسند است
بر در یار گر افزون نکند ناله زار
چه کند طالب دیدار که حاجتمند است
خوش بود موعظه و حکمت صاحب نفسان
نغمه نی شنو ار گوش دلت بر پند است
عکس لعلش اگر افتد به لب جام کمال
نوش کن چون شکر آن باده که در وی قند است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş