شمارهٔ ۳۳۷
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
بر افشان زلف تا دل را شب محنت به روز آید
برافکن پرده تا جان را سعادت روی بنماید
به رویت نسبتی کردیم روی ماه تابان را
کلاه حسن أو زآن روز برخورشید می ساید
کسی کز پرتو مهر تو دارد گرمینی برسر
کارگر از آتش بپرهیزد چو شمعی سوختن باید
پیاد صبح در کویت طوافی کردی لیکن
نمی ترسم که چون گردم زخاک بات برباید
در آن حضرت کجا باشد مرا امکان گردیدن
که مقبل بنده ای باید که آن درگاه را شاید
بسی دلبستگی دارد به زلفت عقل سودایی
مرا زین عقده مشکل ندانم تا چه بگشاید
چو ماه عبد اگر شامی به سر وقت کمال آیی
ترا حسن رخ و او را سعادتها بیفزاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş