شمارهٔ ۳۶۵
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
ناز گلبرگ رخت سنبل تر می ریزد
لاله سوخته دل خون جگر می ریزد
هرشب از شرم گلستان جمالت صنما
آب از چهره خورشید و قمر می ریزد
زلف تست آنکه پریشان شود از باد صبا
یا مگر گرد شب از روی سحر می ریزد
روشن است این جهان کاینه بدر منیر
هر شب از حسرت روی تو به سر می ریزد
مردم چشم کمال ارچه ندارد زر و سیم
در قدم های خیال تو گهر می ریزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş