شمارهٔ ۳۸
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
شب سوی ما هوس آمدن است آن مه را
دیده ها پاک بروبید به مژگان ره را
تا تو بر گوشه نشینان گذری چشم و مژه
آب و جاروب زده صومعه و خانقه را
بچه منصوبه ندانیم بریمت به وثاق
تو شهی می نتوان برد به بازی شه را
جان ما بیش مسوزان چو بر آوردی خط
دود برخاست منه بر سر آتش که را
بی صلای سحری مرغ سحر بیدار است
حاجت بانگ زدن نیست دل آگه را
جوید از صحبت ما زاهد پر حیله گریز
طاقت پنجه شیران نبود روبه را
بر آن زلف که بادش شب ما کرد دراز
عاشقان دوست ندارند شب کوته را
گشت رنگین ز سخن دفتر اشعار کمال
گر به سرخی بنویسید و ایضا له را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş