شمارهٔ ۳۹۹
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
دلبر چه زود خط به رخ دلستان کشید
خطی چنان لطیف به ماهی توان کشید
نقاش صنع صورت خوب تو مینگاشت
چون نقش بست خط تو چست و روان کشید
مویی که در سر قلم نقش بند بود
نقش دهان تنگ تو گویی بد آن کشید
چشمت چه خوش کشید به ابرو کمان حسن
بیمار بود طرفه چگونه کمان کشید
بر پای نازکت ز سرم سایه ای فتاد
مجروح شد که بار گرانی چنان کشید
خواهم نخست بر سر زلفت فشاند جان
وانگه چو باد زلف ترا رایگان کشید
شبها کشید آه و فغان بر درت کمال
درویش هر چه داشت بر آن آستان کشید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş