شمارهٔ ۴۰۵
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
دل کجا شد خبرش غمزه او می داند
مست هرجا که کبابست بو می داند
هر پریشانی و آشوب که جان را ز قاست
دل دیوانه از آن سلسله مو می داند
من از آن سرو که به دیده نشاندم نبرم
باغبان قیمت سرو لب جو می داند
بار گویند چه خواهد به تو داد از لب خویش
من چه دانم کرم دوست همو می داند
بر درت طاقت بیداری من کس را نیست
نیست حاجت به گواهم سنگ کو می داند
ناصحا مصلحت من هوس روی نکوست
هرکسی مصلحت خویش نکو می داند
کرد چون زلف تو با غمزه فرو داشت کمال
زآن که بدمستی آن عربده جو می داند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş