شمارهٔ ۴۸۵
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
گر تو از پرده به ما رخ بنمانی چه شود
ور دری بر من درویش گشایی چه شود
به فراموشی ار ای شمع دل افروز شبی
از در حجره ما باز درآیی چه شود
صبح امید من ار بار دگر از سر مهر
حال ما نیز نداری و برآنی چه شود
بر سر کوی وصالت به امید نظری
اگر آیم من محزون به گدایی چه شود
محنت غربت و تنهانی شب کشت مرا
آخر ای شام غریبی بر آنی چه شود
ما حریف می و چنگیم به آواز بلند
مطربا گر تو همین پرده سرانی چه شود
جام می نوش کمال و مکن اندیشه آن
که تو را حاصل ازین زهد ربانی چه شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş