شمارهٔ ۶۴۰
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش
بت پرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش
دیگری گر بر سر جان می کشد خود را رواست
من به جانان زنده ام گر جان نباشد گو مباش
کار وصل او اگر آسان برآید دولتی ست
ورنه گر کار دگر آسان نباشد گو مباش
چون نمی خواهم که باشم یک زمان بی درد او
با چنین دردی گرم درمان نباشد گو مباش
عاشقان را چون به دردی ذوق عالم حاصل است
در جهان گر چشمه حیوان نباشد گو مباش
گر به ظاهر دشمنی با ما و در دل دوستی
من بدین راضی شدم گر آن نباشد گو مباش
بر گدا و پادشا چون رنج و راحت بگذرد
گر گدا را نعمت سلطان نباشد گو مباش
گر کمال از عشق رویش بی سروسامان شده ست
عاشقان را گر سر و سامان نباشد گو مباش
بر سر میدان عشق این نفس کافرکیش را
می کشم گر لایق قربان نباشد گو مباش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş