شمارهٔ ۶۸۵
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
ای بخت بارینی که به باران رسانیم
در تنگنای زرنشان وارهانیم
من مرده ام نه زنده بدین حال کس مباد
حقا خجالت ازین زندگانیم
نه پرسش نه طال بقایی به نامه ای
این چشم داشت نیست ز باران جانیم
خون می خورم به جای می این است عشرتم
جانم به لب رسد ازین کامرانیم
با صد دریغ جان به جوانی دهم به باد
گر زآنکه رحمتی نکنی بر جوانیم
ای باد رنجه کن قدمی در حریم شاه
آنگه به عرض او برسان ناتوانیم
پایم به دست نیست و لیکن به سر دوم
چون خامه باز گر به خط خویش خوانیم
صدق کمال ساده درون و کمال صدق
چون خامه باز گر به خط خویش خوانیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş