شمارهٔ ۷۱۶
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
چه خوش تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم
که سیری نیست از رویت مرا چندان که می بینم
به چشم ناتوان زین سان که بردی خوابم از مژگان
نبیند که به خواب اکنون که آید سر به بالینم
شب هجرانت از هر سو فشاندم اشک دور از تو
چو مه گشت از نظر غایب به رفت از دیده پروینم
گیم پیش کسان خوانی مسگ کو گه گدای در
برد هرکس حسد بر من مکن تعظیم چندینم
لبت را چون نگویم کز دهانت هست نازک تر
که جان بر یک سر موی تو نتوانم که بگزینم
حدیث حسن رخسارت چو گل تا کرده ام دفتر
ورق را سرخ رویی هاست از گفتار رنگینم
مرا گویی کمال آیین عاشق بی دلی باشد
اگر بیدل نیم جانا من از عشق تو بی دینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş