شمارهٔ ۷۳۴
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
رفت از دست من آن زیبا نگاری چون کنم
نیست در دسٹم عنان اختیاری چون کنم
در همه احوالم او بودی که بودی غمگسار
این زمان جز غم ندارم غمگساری چون کنم
دوستان گویند هان تدبیر کار خویش کن
من ز کار افتاده ام تدبیر کاری چون کنم
در میان ما حدیثی چون نرفت او را چه رفت
هر یکی گوید حدیثی از کناری چون کنم
هیچ بارم بر تن و جان اینچنین باری نبود
آخر ای یاران همی گویید باری چون کنم
وعده دیدار فرموده ست و بر امید آن
می کنم ناچار و ناکام انتظاری چون کنم
هر کسی گوید فلانی بیدل و بی دین شده ست
من چنین گشتم که می گویند آری چون کنم
یک زمان بی او بماندم صد خجالت می برم
وای اگر بی او بمانم روزگاری چون کنم
در چنین حالت ز یاران چشم یاری داشتم
چون ندیدم یاری از هیچ یاری چون کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş