شمارهٔ ۸۶۸
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن
روی بر خاک در دوست به عزت سودن
ترک جان گفتن و از تیغ نچیدن روی
سر قلم کردن و این راه بسر پیمودن
در غمش بودن و بستن دهن از جوهر راز
در نو پیوستن و سر تو بکس نگشودن
باختن در خم چوگان سر زلف تو جان
و آنگهی گوی سعادت زمان بر بودن
زاهدم دعوت کوثر کند و عین خطاست
باوجود لب تو دست به آن آلودن
نیست پوشیده که از دیده چرایی پنهان
کانچنان روی به مردم نتوان بنمودن
سخن عشق بدان پایه رسانید کمال
که بر آن کس نتواند سخنی افزودن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş