شمارهٔ ۹۱۵
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
از فرقت تو هر دم خون بارم از دو دیده
گر دیدنت نباشد بیزارم از دو دیده
چشمم نمی تواند روی رقیب دیدن
آری همین توقع می دارم از دو دیده
گر نیستم به مهرت صادق چو صبح بادا
همچون شفق پر از خون رخسارم از دو دیده
تا دیده دید رویت افتاد در بلا دل
افتد چنین بلاها هر بارم از دو دیده
بادم به دست و آتش در جان و خاک بر سر
همواره آب حسرت می بارم از دو دیده
زان دم که وقف عشقت کردم خرابه دل
تخم وفا و مهرت می کارم از دو دیده
گر چه کمال در جان درد تو کرد پنهان
چون آب می بخواند اسرارم از دو دیده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş