شمارهٔ ۹۴۹
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چه
گفتم چه نمک هاست در آن گفت ترا چه
گفتم دهن تنگ را در لب خاموش
لطفی ست که گفتن نتوان گفت ترا چه
گفتم به خوشی گر لب شیرین تر جانست
قد نیز روانست روان گفت ترا چه
گفتم که تو جانی و بی دوستر از جان
هم جانی و هم شوخ جهان گفت ترا چه
گفتم رخ تو برگ گلست آمده بیرون
خالت خوش و خط خوش تر از آن گفت ترا چه
گفتم چه کمندافکن و دلبند فتادست
آن گیسوی در پای کشان گفت ترا چه
گفتم ز ملاحت همه چیزت به کمال است
خندان شد و افسون کنان گفت ترا چه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş