قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیده
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
مرد همه جا سر کار به
شخص معطل خجل وخوار به
بهره مقصود چو بی رنج نیست
کاهل بیکار به پیکار به
مرد که شبلی نشود گاه کار
زو سگ بازار به مقدار به
زان تن کاهل که گل نازکست
خارکش سوخته صد بار به
سرعت جاهل که سبک شد به راه
از کسل حامل اسفار به
دل که به گل ماند نیامد برون
سنگ گرانست به دیوار به
پیر کمان پشت به عزلت نشست
پور شتابنده به بلغار به
وانکه جوانیش زپیری به است
خلوتش از صحبت اغیار به
مرغ که در بادیه خون ریز شد
خار و خسش از گل و گلنار به
عشق خوشست ار همه باشد مجاز
لیک ز شهوت ره انکار به
گر نظر صدق به صنع خداست
دیو به چشم از بت فرخار به
مرتبه عشق چو بیچارگی است
فخر بدین مرتبه ناچار به
مسکنت ارهست به پندار و کبر
مسکنت از کبر ز پندار به
دون که بود باد سری درسرش
بر سر او خاک به انبار به
وانکه بود خاک ره از حسن خلق
چون گل کعبه شرف آثار به
سر مکش از گرد ره رهروان
خاک حرم بر سر زوار به
مرد که گردن کشد از حکم پیر
سیلیش از دیو ستمکار به
در حق میشی که رمید از شبان
تربیت گرگ ستمکار به
نفس حرون گربه ریاضت برفت
حبل متین بر سرش انبار به
زن دم اخلاص به طاعت از آنک
زندگیت زین دم ابرار به
خرقه تزویر که پوشد فقیر
دوخته از سوزن پندار به
ابر چه پوشد ضو خورشید را
حله خورشید ز انوار به
طاعت اگر از پی مال و زر است
کاسه که خاکیست نگونسار به
نزد معاشر که نباشد خسیس
برگ گل از تنگه دینار به
از پی ظلم آنکه صبوحی کند
نور نشاطش چو شب تار به
شربت نوشی که به ظالم دهند
خون همان ظالم خون خوار به
فرض بجای آر و مجو بیش از آنک
حرص کم از طاعت بسیار به
تن چو به خرمای کسان میل کرد
دام شکم دوخته از خار به
خواجه که از خون کسان خورد می
از قلم او نی و مزمار به
کی کند اندیشه روز حساب
تذکره آنرا که ز طور مار به
ور عطش فکر نبرد حریف
از چه زمزم خم خمار به
از سرشاخی که خورد آب غیر
خوردن نار ازخورش نار به
ابر ببارد چو بگویی ببار
دست سخی زابر گهر بار به
گر تبر هیزم دیگ عطاست
آن تبر از تیشه نجار به
دیده که باشد به جفا تیز بین
تیریش انداز که افگار به
نفس که در دل گهری از حیاست
بر دو لب بسته صدف وار به
هر سخنی در محل خود نکوست
زمزمه مرغ به گلزار به
بر جهلا جهل نکو تر ز پند
درد خر از داروی بیطار به
نام شه انجیر نه این شعر را
کو به بهی از همه اشعار به
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş