شمارهٔ ۱۰۱۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
از اشک من به کویت جز سرخ گل نروید
زان گل که بویت آید میرد کسی که بوید
جایی که از لب تو باران بوسه بارد
دل غنچه غنچه خیزد جان خوشه خوشه روید
چشمم که خورد خونم از بس که خون گرفتش
خود ریخت خون خود را بی آنکه کس نجوید
جانم فداش چون او خود را به خشم سازد
با جمله در حکایت با من سخن نگوید
زین غم که از جدایی خسرو به سینه دارد
شاید که بر تن او هر موی او بموید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş