شمارهٔ ۱۰۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
اشکم برون می افگند راز از درون پرده را
آری شکایتها بود از خانه بیرون کرده را
چون من به آزاری خوشم ترک دلازاری مکن
آخر به دست آور گهی این خاطر آزرده را
صد پی مرا تیر جفا بر دل زد آن ابرو کمان
روزی فریبد از کرم مجروح پیکان خورده را
دوش از برای مطبخش هیزم به مژگان برده ام
گفت از کجا آورده ای این خاک باد آورده را
خسرو مران از کوی خود چون در غلامی پیر شد
چون پیر شد آخر کسی نفروخت هرگز برده را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş