شمارهٔ ۱۰۷۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
جانی ندانم این چنین با زندگانی ای پسر
کز خوبرویان جهان با کس نمانی ای پسر
دل می برد رفتار تو خون می کند گفتار تو
حیرانم اندر کار تو بر چه سانی ای پسر
زرین کمر بالای سر جعدی فروتر از کمر
ره می روی وز جعدتر جان می فشانی ای پسر
کشتی اگر دل برکنی مردم اگر دور افگنی
زیرا که هم جان منی هم زندگانی ای پسر
گر هیچ رویی چون سمن ز آیینه بینی یک سخن
چون تو به روی خویشتن حیران نمانی ای پسر
بهر چو تو مردافگنی کردم فدا جان و تنی
گر چه تو قدر چون منی هرگز ندانی ای پسر
چون نیست صبر از روی تو هر ساعتی بر بوی تو
چون سگ دوم در کوی تو گر چه نخوانی ای پسر
آزرده جانی را مکش بی خان و مانی را مکش
مسکین جوانی را مکش تو هم جوانی ای پسر
خسرو درین بیچارگی دارد سر آوارگی
در کار او یکبارگی نامهربانی ای پسر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş