شمارهٔ ۱۱۲۸
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
خیال دوست به چشم من اندر آمد باز
هوای عشق دگر باره در سر آمد باز
کشیده غمزه او لشکر و ولایت صبر
خراب کرد که غوغای کافر آمد باز
سبک سوار من از کوی فتنه سر بر کرد
فغان به شهر تظلم به داور آمد باز
کبوتری بدم از چنگ باز رسته دریغ
که چنگ باز به پای کبوتر آمد باز
جز آب دیده نشوید غبار سینه کنون
که خیل غمزه به صحرای دل در آمد باز
بسوز خسرو اگر بخت سایه ات نکند
که آفتاب حوادث برابر آمد باز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş