شمارهٔ ۱۱۷۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
شاد باش ای شب فرخنده دوش
که فلان بود مرا در آغوش
نه همی سیر شد از رویش چشم
نه همی پر شدی از قولش گوش
ماجرای دل خون گشته من
دیده می ریخت برون من خاموش
مست بودم خبر از خویش نداشت
باده را گر چه نمی کردم نوش
او همی گفت سخن من حیران
او همی خورد می و من بیهوش
ای که آن روی ندیدی زنهار
گر مقابل شویش دیده مپوش
هست بازار تو در دلها گرم
حسن چندانکه توانی بفروش
ناله خسرو بشنو که خوش است
بر در شاه فغان چاووش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş