شمارهٔ ۱۲۴۶
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم
حساب عمر می دانم که غم با یار می گویم
فراهم کی شود ریش دلم زینسان که من هر دم
حدیث آن نمک پیش دل افگار می گویم
به جانان گفته ام ناگه نخواهد رفت جان یارب
نمی دانم چه نام است این که من هر بار می گویم
درون خویش خالی می کنم زان زنده می مانم
که ذکرت شب و روز پیش در و دیوار می گویم
چو مجنون در بیابان غمم دور از رخ لیلی
که درد خویشتن با پشته های خار می گویم
زبانم تیشه فرهاد شد بهر دل سنگین
ز بس کافسانه شیرین خود بسیار می گویم
من از سر زنده گردم گر تو با من یک سخن گویی
تو می دانی نگویی لیک من گفتار می گویم
اگر با من ز بد گفتن خوشی ای من فدای تو
تو بد می کن که من بهر تو استغفار می گویم
رقیبا بر حقی گر باورت ناید غم خسرو
که من تیمار بلبل پیش بوتیمار می گویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş