شمارهٔ ۱۲۷۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای از نظرم رفته نظر سوی که دارم
دل کز تو ستانم به خم موی که دارم
تسلیم جفایت چه کنم گر نکنم جان
چون باز رهم قوت بازوی که دارم
گفتی که تو این بیدلی از روی که داری
از روی تو دارم دگر از روی که دارم
هر جا که یکی روی نکو جان من آنجاست
یارب به چنین خو که منم خوی که دارم
تیری که مرا هست به سینه ز کمانی
من دانم و دل کز خم ابروی که دارم
دشمن زندم طعن و کند دوست ملامت
من سوخته دل گوش به سر کوی که دارم
اندازه من نیست که برگیرم از آن چشم
کان چشم که برگیرم از آن سوی که دارم
دستی که دو تا ماند به بالین فراقم
گر باز رسم در ته پهلوی که دارم
گویند که رو خسرو و زو جادویی آموز
چندین دگر از نرگس جادوی که دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş