شمارهٔ ۱۳۳۷
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
نی مجال آن که او را از دل خود برکشم
نی دل خالی که در دل دلبری دیگر کشم
دیده را گر حق آن نبود که دید او روی تو
من ز خونهایی کزو خوردم ز چشمش برکشم
گر نترسم زان که در خونابه ماند یار من
برکشم دیده به جای دیده او را در کشم
در رهی کو رفت این سر تا نگردد خاک ره
هم به خاک راه او زان خاک راهش برکشم
بر خودش خوانم فضولی بین که می خواهم به جهد
چشمه خورشید را در جنب نیلوفر کشم
عاقبت روشن شود همسایگان را سوز من
گر چه آه آتشین از خلق پنهان در کشم
چو بر آن سون تواند داشت خسرو سالها
گر توانم یک سخن زان لعل جان پرور کشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş