شمارهٔ ۱۳۵۷
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
التفاتی به من آن ماه ندارد چه کنم
این چنین ملتفتم می نگذارد چه کنم
سوده شد بر صفت سرمه تن سنگینم
هیچم آن شوخ چو در چشم نیارد چه کنم
هر پیاله که ز می بر لب او نوش کنم
گر بود چشمه حیوان نگذارد چه کنم
باد را گفتم پیغام من او را بگذار
آن قدم سخت سبک چون نگذارد چه کنم
برگ کاهی شدم از کاهش بسیار و مرا
باد زلفش به خسی هم نشمارد چه کنم
زلف او در سر هر موی جفایی دارد
وز وفا یک سر مو نیز ندارد چه کنم
گویدم چشم تو چندین ز چه می بارد خون
هم نخواهم که ببارد چو ببارد چه کنم
می کشد هر دم از اندیشه خود خسرو را
یک دم اندیشه به خود می نگمارد چه کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş