شمارهٔ ۱۳۸۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
از دو زلف تو شکن وام کنم
وز برای دل خود دام کنم
از پی آنکه به رویت نرسد
چشم بد را به سخن رام کنم
تا تو ننمایی رو گیرم زلف
تا رخت چاشت کند شام کنم
چشم از زلف سیاه تو کشم
گله از محنت ایام کنم
از تو صد جور و جفا می بینم
با که گویم به که پیغام کنم
دل ندارم که نهم بر دگری
هم ز زلف تو مگر وام کنم
بوسه خواهیم وگر تند شوی
خویشتن را عجمی نام کنم
نیست حلوای تو بهر خسرو
چه بدان لب طمع خام کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş