شمارهٔ ۱۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را
صانع خدایی کاین کمان داد آن شکارانداز را
او می رود جولان کنان وز بهر دیدن هر زمان
جانها همی آید برون صد عاشق جانباز را
تا کی ز چشم نیکوان بر جان و دل ناوک خورم
ای کاش تیری آمدی این دیده های باز را
خلقی به بند کشتنم وین دیده در غمازیم
من بین که بهر خون خود دل می دهم غماز را
عاشق که می سوزد دلش از طعنه باکش کی بود
شمعی که آتش می خورد آتش شمارد گاز را
دل بانگ دزدیها کند کش بشنوی فریاد من
از ناله هم غیرت برم دزدم به دل آواز را
تا پاک جان از حد گذشت افتادگان را بر درت
بر نیم بسمل کشتگان دستوریی ده باز را
سوی تو ای طاووس جان دل می پراند این گدا
ز انسان که سوی کبک و بط شاه جهان شهباز را
اعظم خلیفه قطب دین آن کو همای همتش
بالاتر از هفتم فلک دارد محل پرواز را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş