شمارهٔ ۱۴۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
دلی کش صبر نبود آن من نیست
کسی کو دل دهد جانان من نیست
کبابم ساخت این خونابه زان است
گنه بر دیده گریان من نیست
همه مضمون من شهری فرو خواند
که مهر صبر در فرمان من نیست
تو می سوز ای دل و مگری تو ای چشم
که شعله در خور طوفان من نیست
رخش دیدم به دل گفتم چه گویی
که یعنی این بلا بر جان من نیست
نصیحت از خرد جستم خرد گفت
که بر دیوانگان فرمان من نیست
شب دوشینه جان سویش چنان رفت
که زان اوست گویی زان من نیست
چو تیرم زد کشید آلوده خون
به خنده گفت کاین پیکان من نیست
بسوزد خسروا دل ها چه نیکوست
که گوش خلق بر افغان من نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş