شمارهٔ ۱۴۴۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم
متاع کاسد خود را کجا نهاد دلم
بگشت گرد سر زلف نیکوان چندان
که خویشتن را چندان به باد داد دلم
به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف
به باد شد چو پریشان بیوفتاد دلم
هزار عهد بکردم که ننگرم رویش
چو پیش چشم من آمد نه ایستاد دلم
تمام عمر من اندر غم جوانان رفت
که هیچ گاه ازایشان نبود شاد دلم
بد است صورت خوبان نظر نباید کرد
که یاد دارد این پند از اوستاد دلم
دلت به ناخوشی روزگار سوختگان
اگر خوش است همه عمر خوش مباد دلم
از آنگهی که شدم با تو دوستی هرگز
ز دوستان گذشته نکرد یاد دلم
نماند خسرو محروم بخت اگر این است
زهی محال که یابد گهی مراد دلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş