شمارهٔ ۱۵۲۷
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
از همچو تویی برید نتوان
بر تو دگری گزید نتوان
تا چند کشم جفایت آخر
محنت همه عمر دید نتوان
زین پس من و جور عشق و تسلیم
کز آمده سر کشید نتوان
غم سینه بسوخت چون توان کرد
خود پرده خود درید نتوان
یاران عزیز پند گویند
گویند ولی شنید نتوان
من کز پی خواریم چه تدبیر
عزت به درم خرید نتوان
بی یاری بخت کام دل نیست
بی پر به هوا پرید نتوان
ایوان مراد بس بلند است
آنجا به هوس رسید نتوان
این شربت عاشقیست خسرو
بی خون جگر چشید نتوان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş