شمارهٔ ۱۵۳۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
سودای خوبان کم نشد زین جان غم فرسود من
هستی همه کردم زیان این بود زیشان سود من
با هر که بنمودم وفا دیدم جفایی عاقبت
شکری نگفت از هیچ کس این جان ناخشنود من
من خود ز دست هجر تو در تلخی جان کندنم
ابرو ترش کرده مرو ای ترک خشم آلود من
بنشین به بالینم دمی من خود نخواهم زیستن
باری ببینم روی تو کافیست خود مقصود من
زین آه دردانگیز من بگریست چشم خلق خون
یارب چه بودی چشم تو گر پر شدی از دود من
از ناله و زاری زبان یک دم نمی آسایدم
بین تا چه خواهد کرد باز این آه زود ازود من
نالیدن یعقوبیم در سنگ می گردد همی
دیوار در رقص آورد این نغمه داود من
امشب نهانی روی را بر آستانش سوده ام
ای گریه امروزی مشو این روی خاک آلود من
خونابه خسرو چنین دیده نیفگندی برون
گر دل ندادی هر دمش اشک جگر پالود من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş