شمارهٔ ۱۵۳۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
یک دم فراموشم نه ای گر چه نیاری یاد من
انصاف حسنت می دهم با آنکه ندهی داد من
گفتم که نزد من نشین مگذار زارم این چنین
تو نازکی و نازنین تنگ آیی از فریاد من
هر ساعت از مژگان خود خون دلم پیش اوفتد
زین زار ماند بخت بد این است پیش افتاد من
شب مونسم پروین بود روزم ز خون بالین بود
پیوسته گر غم این بود مسکین دل ناشاد من
من می نگفتم کان جوان یک روز خواهد برد جان
دیدی چه چپ زد ناگهان این صبر بی بنیاد من
جان می شود از تن جدا هیچ ار گذر افتد ترا
بویی بیاری ای صبا زان سوسن آزاد من
ای دل در آن زلف دو تا می باش تسلیم بلا
کآسان نخواهد شد رها از دام این صیاد من
فریاد خسرو هیچ گه اندر دلش نگرفت ره
گر چه کند در سنگ ره این ناله و فریاد من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş