شمارهٔ ۱۵۴۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
آمد بهار ای یار من بشکفت گلها در چمن
شد در نوا هر بلبلی بر شاخ سرو و نارون
باد صبا گلریز شد ساقی بده می تا شوم
گه از خمار چشم تو مست و گه از دردی دن
با عارض زیبای تو ما را چه جای باغ و گل
با قامت رعنای تو چه جای سرو و نارون
چندان به یاد عارضت بارم ز جوی دیده خون
تا لاله هایت را دمد سنبل بر اطراف چمن
چشمم چو در هر گوشه ای سرشار دارد چشمه ای
در چشمم ار ناری گهی باری بیا در چشم من
شادم اگر میرم زغم باری ز محنت وارهم
از هجرت ای زیبا صنم تا چند باشم ممتحن
گاهیم سازد بی خبر گاهیم نآرد در نظر
با عاشقان آن چشم را باز این چه سحر است و فتن
داریم با زلفت بتا وقت خوش و این قصه را
مگشای با باد صبا وقت مرا بر هم مزن
از انتظارت دیده ها شد خسرو بیچاره را
ای یوسف فرخ لقا بویی فرست از پیرهن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş