غزل شمارهٔ ۱۵۴۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
فسون عیش کدورت زدای ما نشود
نفس به خانه آیینه ها هوا نشود
قسم به دام محبت که از خم زلفت
دل شکسته ما چون شکن جدا نشود
خروش هر دو جهان گرد سرمه بیخته ای ست
تغافل تو مگر همت آزما نشود
گشاد دل نتوان خواستن ز قطع امید
به ناخنی که بریدند عقده وا نشود
چنان به فقر ز دام تعلق آزادیم
که عرض جوهر ما نقش بوربا نشود
چه ممکن است رود داغ بندگی ز جبین
زمین فلک شود وآدمی خدا نشود
تقدس تو همان بی غبار پیدایی ست
گل بهار تو را رنگ رونما نشود
به ذوق گوشه چشمی ست سرمه سایی شوق
غبار ما چه خیال است توتیا نشود
چو سبحه آنقدرم کوته است تار امید
که صد گره اگرش واکنی رسا نشود
به غیر سرکشی از ابلهان مجو بیدل
که نخل این چمن از بی بری دوتا نشود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş