شمارهٔ ۱۵۵۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
آخر ای خود بین من روزی به غمخواری ببین
از گرفتاری بپرس و در گرفتاری ببین
اینک اینک بر سر کوی تو زارم می کشند
گر ز کشتن باز نستانیم بازاری ببین
چون نخواهی دید آن خونریز را ای دیده بیش
باری این ساعت که در قتل است بسیاری ببین
نیست همدردی که گویم حال خود را ای صبا
بلبلی نالنده تر از من به گلزاری ببین
وصل خاصان راست من زایشان نیم ای بخت بد
بهر من اندازه ادبار من کاری ببین
بلبلا امروز من در گلستانم گل مجوی
از جگر پر کاله ای بر نوک هر خاری ببین
ای دل آخر می بباید داشت پاس کار خویش
خسرو ار گم شد سگی دیگر به بازاری ببین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş