غزل شمارهٔ ۱۵۵۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دل جهان دیگر از رفع کدورت می شود
خانه از رفتن زیارتگاه وسعت می شود
پاس خواب غفلت از منعم حضور فقر برد
بر بنای سایه بی دیواری آفت می شود
شمع را انجام کار از تیر ه ورزی چاره نیست
عزت این انجمن آخر مذلت می شود
ضبط موج است آنچه آب گوهرش نامیده اند
حرص اگر اندک عنان گیرد قناعت می شود
زینهار ایمن مباش از شامت وضع غرور
سرکشی چون زد به گردن طوق لعنت می شود
ازجنون ما و من بر زندگی دقت مچین
چون نفس تنگی کند صبح قیامت می شود
محرم معنی نه ای فرصت شمار وهم باش
شیشه از می تهی پامال ساعت می شود
پیشتر از صبح یاران در چمن حاضر شوید
ورنه گل تا لب گشاید خنده قسمت می شود
از تنکرویان تبرا کن که با آن لنگری
چون در آب افتد وقار سنگ خفت می شود
حاضران آنجا که بر خلق تو دارند اعتماد
گربگویی حیف عمررفته غیبت می شود
خاک گردم تا برآیم ز انفعال ما و من
ورنه هرچند آب می گردم خجالت می شود
مفت این عصر است بیدل گر میان دوستان
گاه گاهی دید و وادیدی به دعوت می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş