شمارهٔ ۱۵۵۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
صبح دولت می دمد یا خود رخ جانانست این
بوی گل می آید این یا بوی آن بستانست این
دیدم از خنده نمک ریزانش گفتم برکه باز
هم به خنده گفت بهر سینه بریانست این
ز آب چشم من گیاه مهر می روید مدام
بنگر ای نامهربان تا چه عجب بارانست این
جانم از هجران برون رفته ست و می بینم ترا
دل گواهی می دهد با من که اینک آنست این
هر که دید آن صفحه رخسار خواند الحمد و گفت
الله الله آیتی از رحمت یزدانست این
رکن حق والای دین کاختر به تعظیم تمام
پاش می بوسد گهی دستوری سلطانست این
دی رسیده ارغنون عشرت شادی به دست
داد خسرو را که خدمتگار خسرو خانست این
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş