شمارهٔ ۱۵۶۴
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
بی وفا یارا چنین هم بی وفاداری مکن
گر وفایی نیستت باری جفاکاری مکن
چند گویی کز جفا کردن دلت را خون کنم
هر چه خواهی کن همین از بنده بیزاری مکن
بر نیفتاد آخر از عالم نشان مردمی
شرم دار از مردمان و مردم آزاری مکن
چشم را دل می دهی در کشتن ما بی گنه
کافران را در قصاص مؤمنان یاری مکن
آیت حسنی و رویت هدیه دلها بس است
بر لب شنگرف فام این رنگ زنگاری مکن
در خیالش بیهشم چه جای پند است ای حکیم
خواب دیوانه ست تعبیری به هشیاری مکن
خسروا با او به عزت جان برابر می نهی
هم بدان عزت که باد او را بدین خواری مکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş