شمارهٔ ۱۵۸۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
ای دیده بیش در رخ جانان نظر مکن
ور می کنی بر آن بت بیدادگر مکن
ای دل نماند طاقت آنم که بشنوم
با من همه بکن سخن آن پسر مکن
می رفت و من به خاک نهاده سر عزیز
در وی ندید یارب از این خوارتر مکن
جان خواهدم برآمدن ای باد زینهار
از زیر موی زلف پریشان وتر مکن
گفتم نماند خواب و خورم در غم تو گفت
آخر نه عاشقی سخن خواب و خور مکن
ای شهسوار شکل تو ما را خراب کرد
یک مردمی بکن که از اینسو گذر مکن
ای ماه نو ز حلقه به گوشان بندگیت
ما بنده ایم حلقه در آن گوش در مکن
خسرو بر آستان تو افتاد و خاک شد
خواهی در او نظر کن و خواهی نظر مکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş