شمارهٔ ۱۵۸۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
عزم برون چو مست خماری شوی مکن
تاراج نقش آزری ومانوی مکن
خردی و همرهی بدان می کنی خطاست
خوبی ولی چه سود که بد می شوی مکن
گر چه خوش است جور و جفاهای نیکوان
لیکن اگر نصیحت من بشنوی مکن
کج می نهی به گاه خرامش به دیده پای
افگار گشت چشم من این کج روی مکن
گیرم که از لبم نرسانی گل انگبین
باری بدین سخن دل دشمن قوی مکن
بنمای رو و چشم مرا منتظر مدار
بگشای زلف وکار مرا یکتوی مکن
عشق آفت است خسرو پا را به هوش نه
تسلیم شو به بندگی و خسروی مکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş