شمارهٔ ۱۶۱۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
دل گمگشته به بازار خریدن نتوان
ور دهد لابه چو تو یار خریدن نتوان
عشوه می ده که خریدار به جانم تا آنک
این متاعی ست که بسیار خریدن نتوان
مردمی کن قدری چند درشتی و جفا
گل خرد هر که بود خار خریدن نتوان
آه دل نیک نباشد تو جوانی آخر
جان من روز و شب آزار خریدن نتوان
بی گناهی تلف سوختگان سهل مگیر
زانک جان است به بازار خریدن نتوان
جان به سودات نهم لیک بدین نقد حقیر
ناز آن نرگس بیمار خریدن نتوان
ما هلاک و تو به درویش نبینی چه کنم
دولت و بخت به بازار خریدن نتوان
خسروا زر به میان آر چه جای سخن است
بر چون سیم به گفتار خریدن نتوان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş