شمارهٔ ۱۶۴۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
در سرم باز هوایی ست که گفتن نتوان
مهر خورشید لقایی ست که گفتن نتوان
غم بالاش مرا کشت نمی یارم گفت
راستی را چه بلایی ست که گفتن نتوان
هر نفس دم چو نی از پرده عشاق زدن
کار بی برگ و نوایی ست که گفتن نتوان
تا بدیدم خم ابروی هلال آسایش
قدم انگشت نمایی ست که گفتن نتوان
مهربانی که ندارد سر سودای کسی
در سر بی سر و پایی ست که گفتن نتوان
خسروا داد ازین می که به مهرش بکشم
کین می ناب ز جایی ست که گفتن نتوان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş