شمارهٔ ۱۶۵۸
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
آن شکل جولانش نگر وان خلق در دنبال او
وان خواب نازآلود بین وین غمزه قتال او
یک تار مویش را صبا هر دو جهان گوید بها
هرگز بدین ندهم رضا گر من بوم دلال او
خنگش چو از جا در جهد هرگز نه پیشش سر نهد
سبزه به خط خود دهد فتوای خون و مال او
گر در شکار آن کینه کش گاهی به میدان مست و خوش
مسکین دل دیوانه وش سرگشته در دنبال او
گر می پرد این چشم تر کان رویش آید در نظر
بگذر دلا کاندر اثر خون می چکد از خال او
آه دل زارم کنون سوزان نمی آید برون
کش داغها اندر درون گنجد نگنجد حال او
در بند آن زلف دو تا دیوانه ام دایم دلا
زنهار زنهار ای صبا گه گه بپرسی حال او
خسرو شناسد سوز من و آن ناله دلسوز من
زان کاگهست از روز من شبهای همچون سال او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş